علیرضا علیرضا ، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

علیرضا داوودآبادی قند عسل مامان و بابا

به تابستون خوووووش اومدی

علیرضا جووونم   ورودت به سومین فصل زندگیت مبارک باشه       خیلی خوشحالم که چشای نازت داره گرم ترین فصل خدا رو میبینه   تابستونه و گرماشو بازیهاشو شیطونی هاش     آرزو دارم تابستونای پر از بازی و شیطونی و شادی با دوستات پیش رو داشته باشی       نقاشی مهدیه جونی و خاله فاطمه     دوووست دارم نفسم   ...
18 مرداد 1394

سفرنامه مشهد

  عليرضا جوووونم   چند روز پیش آقاجون بهمون گفتن که تصمیم دارن برن مشهد و ما رو هم دعوت   کردن  که تو این سفر مهمون آقاجون بشیم. خیلی ذوق زده شدیم. دست آقاجون   درد نکنه. این اولین سفر  زندگیت بود، اونم مشهد. خدا جونم شکرت. قرار بود   بریم  پیش امام  هم اسمت.   خلاصه وسایلمونو جمع کردیم و راهی حرم امام رضا شدیم.   به خاطر اینکه تو راه خیلی اذیت نشی هم آروم میرفتیم هم تند تند وایمیسادیم   که  آقا علیرضا خان استراحت کنه . مامانی و آقاجون خیلی تو راه کمک کردن تا   تو  اذیت  نشی. دستشون در...
19 تير 1394

علیرضا صد روزه شد

علیرضا جوووونم   پسر نازنینم، باورم نمیشه که صد روز از حضور فرشته کوچولومون تو خونمون   میگذره.  صد روزه که من مادرم و تو هستی   راستش به خاطر گریه های کولیکیت خیلی خستم ولی شادم   با وجود همه گریه هات شادم   شادم که تو رو دارم   شادم که نگاهم میکنی و بهم میخندی   شادم که بوت میکنم   صد روزگیت مبارک         دوووست دارم نفسم ...
19 تير 1394

سه ماهگی قندعسلمون

هووووووووورااااااا         علیرضا جووووونم سه ماهه شد     خدایا ازت ممنونم که یه ماهه دیگه گذشت و تو مثه همیشه هوامونو داشتی     خدای مهربونم کمکمون کن بتونیم از این هدیه خوردنیت مراقبت کنیم         ...
14 تير 1394

قند عسل و جمکران

  علیرضا جوووونم   قندعسلم امروز برای اولین بار رفتیم جمکران     دایی جون و احسانی     موقع  نماز واقعا قیافت دیدنی بود و حسابی محو لوسترا شده بودی و انگار یادت   رفته  بود  مثه همیشه گریه کنی   البته امروز یه مناسبت دیگه هم داشت و سالگرد عروسی مامان و بابا بود.   اینم عکست خونه مامان جون با نیکو جونی که کوچکترین عضو خونواده بابا ایناس     پشت سرتونم پسرعموهات مشغول بازین که ایشالا زود زود بزرگ شی و تو هم   بری تو بازیهاشون   محمد امین و علی هم اومدن تو عکس...
14 تير 1394

قند عسل میره باغ گیلاس

علیرضا جووووونم   عشق مامان و بابا، امروز تصمیم گرفتیم که بریم باغ گیلاس خاله آمنه. خیلی   دوست  داشتم تو هم باغشونو ببینی که بالاخره برنامه جور شد و رفتیم. این   عکس  تو و  احسانی تو راه که ماشالا هر دوتون خواب بودین     عزیز دلم اولش که رسیدیم بر خلاف همیشه بازم خواب بودی     ولی بعد بیدار شدی  و اینم عکسای خوشگل تو و بابا جونی تو باغ             امیدوارم که بهت خوش گذشته باشه قندعسلم   دووووست دارم نفسم ...
14 تير 1394

قند عسل کچل می شود

  علیرضا جوووونم یه چند روزیه که موهات شروع کرده به ریختن و کم کم داره جلوی   سرت خالی میشه.  برای همین من و بابا تصمیم گرفتیم که موهاتو بزنیم. من و   بابایی بهت گفتیم که برات چه نقشه ای داریم. اولش تعجب کردی     و بعد بغض کردی و     و داشت گریه ات می گرفت     که منو و بابایی برات دلیل این کارو توضیح دادیم و تو هم خوب گوش کردی     و رفتی تو فکر     تصمیم مهمی بود،  یه کم قیافت تو هم رفت     بعد یهو یه لبخند روی لبات نشست   &...
8 تير 1394

واکسن دوماهگی

علیرضا جوووونم امروز با دو سه روز تاخیر من و بابایی بردیمت تا واکسن دو   ماهگیتو  بزنی. همش دعا میکردم که خیلی کم درد بکشی. واکسنو که به پای   نازت زد خیلی  گریه کردی و حسابی دل من و بابایی آتیش گرفت. بعدم که رفتیم   خونه دمغ بودی و  نای جیغ زدن نداشتی. خانمی که واکسنتو زد گفت که مواظب   باشم تا تبت بالا نره.   علیرضا جونم شب اول از ترس این که تو تب داشته باشی و من خواب باشم و   نفهمم اصلا نخابیدم و همش بالا سرت چکت میکردم. 6 صبح بود که دیگه بابایی   اومد بالا  سرت و من رفتم خابیدم. از خواب که پاشدم انقد باهات بازی کردم تا...
23 خرداد 1394

دو ماهگی علیرضا جووونی

قندعسلمون دو ماهه شد.   خدایا هزاران مرتبه شکرت میکنم که یه ماهه دیگه از زندگی علیرضا به سلامتی   گذشت. خدایا شکرت که مثه همیشه هوای خونواده سه نفرمونو داری.    علیرضای عزیزم دو ماهه شدنت مبارک:         اینم تو و کیک دوماهگیت:         اینم تو و بابا:       دوست دارم نفسم ...
23 خرداد 1394